در این دنیای تکنولوژی که آدم ها به سلاح واتس اپ و وایبر و ایمیل و فیس بوک مصلح هستند ،من  با افتخار اعلام می کنم که  هیچ کدام از اینها را ندارم و وقتی دلم برای کسی تنگ می شود گوشی ام را بر می دارم ، شماره اش را می گیرم و یک دل سیر با او حرف می زنم . یا به دیدارش می روم. آدم باید خیلی حواسش به جیبش باشد ولی باید بیشتر حواسش به هوای دلش باشد .بیخیال ِ قبض های چندین رقمی ِ موبایل. موجودی ِ حساب بانکی به هیچ درد ِ آدم نمی خورد وقتی که تنها باشد و از تنهایی، روحش کپک زده باشد .

یکی از دلخوشی های من در زندگی، دوستانی ست که برایم نامه می دهند و وقتی دلشان می گیرد، شماره ام را می گیرند.دوستانی که پیامک نمی زند که بنویسند:"سلام س ا ر ا  ! دلم برایت تنگ شده" . دوستانی که شنیدن صدایشان معجزه می کند . دوستانی که با دیدن نامشان روی صفحه ی موبایل ، دلم برای دیدنشان پر می کشد.

کاش همین چند لحظه پیش که طاهره زنگ زد  می گفت چمدانم را بسته ام و عازم شیرازم.دلم  قدم زدن در باران با طاهره می خواهد. اینکه دو لیوان چای داغ و یک کتاب شعر برداریم و بی چتر برویم قدم بزنیم.

 عکس از خودم:فروردین 93

 

+ نوشته شده در  93/06/05ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

خانه تازه از حضور مهمان های چند روز اطراق کرده خالی شده است .برای کسی مثل من که به رفت و آمد و مهمانی و جمع های شلوغ عادت ندارد؛ میزبان بودن برای چند روز متوالی کار سختی ست.دست و پایم توی هم گره خورده و  کلی کارِ انجام نشده دارم.برنامه ی سالانه ام را  باید تا یکی دو روز آینده به مدیرمان تحویل بدهم .باید به آشپزخانه و ظرف ها و رختخواب ها سر و سامان بدهم تا دوباره بوی یک زندگی ِ دونفره ی آرام در خانه بپیچد.

یک سال از آغاز زندگی مشترکمان گذشته و من هنوز بزرگ نشده ام .هنوز فکر می کنم قسمت بزرگی از روحم را در خانه ی پدری جا گذاشته ام .هنوز نیاز دارم مادرم کنارم باشد و با صدایش آرام شوم. پدرم باشد تا با حضورش امنیت را احساس کنم و از آشفتگی و شلوغی ِ اینروزها به آغوشش پناه ببرم.نیاز دارم خواهرم حمایتم کند؛آن هم دقیقا زمانی که می گویم : "نه ، خودم می توانم انجامش دهم و نیازی به کمک کسی ندارم."

دلم برای همسرم میسوزد. دارد جای تمام آن هایی که کنارم نیستند را برایم پر می کند.هر بار غمگینم ،شادم می کند.هر بار بچه می شوم ،نازم را میخرد.هر وقت ایرادهای عجیب و غریب میگیرم ،لبخند میزند و من خنده ام میگیرد. او رام کردن مرا خیلی خوب می داند. امشب قرار است نتیجه ی کنکورش اعلام شود.اگر قبول نشود ناراحت می شوم .اگر هم  قبول بشود ناراحت میشوم. توان ِ تحمل ِ استرس جاده و اتوبوس و هواپیماهای شیراز تهران را ندارم.توکل میکنم به خدا.راضی ام به رضای او.

 تنهایی

عکس:از خودم ـ زمستان92

 

بعدن نوشت:آقای همسر در دانشگاه هنر تهران قبول شد. صرفا جهت اطلاع :)

+ نوشته شده در  93/06/02ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

بر همه خلق است تقدم تُرا؟!

وجه شرف چیست به مردم تُرا؟!

گر به لباست بود این برتری

این که نباشد به چه فخر آوری؟!

ور تو به گنج و درمی محترم

چون کنی آن دم که نباشد درم؟!

گوهر آدم اگر از درهم است

خر که زرش بار کنی آدم است

رو که ز زر خر نشود آدمی

هیچ خر از زر نشود آدمی

 

بخشی از شعر وحشی بافقی.شاعر قرن دهم هجری قمری.

+ نوشته شده در  93/05/26ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

نمیدانم شما وقتی کارت عروسی تان را میبینید یاد چه  می افتید؟! من هر صبح یا دیدنش ، لبخند میزنم.

جشن ازدواج من و آقای همسر  ـ در عین سادگی ـ  یک جشن ِ رویایی  و پر از خاطرات خوب برایم بود/هست.همه چیز بر وفق مراد ما.شبی سرشار از شادی و آرامش.

البته باید بگویم حس خوبی که این کارت به من می دهد خیییییلی ربطی به شب ِخاطره انگیز عروسی مان ندارد.

ماجرای طراحی و چاپ و درست کردن گیفت ها و کارت عروسی ام یکی از بهترین خاطرات زندگی ام است.کارتی که هر صبح به من انرژی و لبخند تزریق می کند.کارتی که نمیخواستم شبیه کارت های تکراری موجود در بازار باشد.

من هر صبح با دیدن این کارت به یاد دوستانی می افتم که اگر کنارم نبودند این کارت هم درست نمیشد.عزیزانی که بر خلاف تمام مشغله هایشان به یاری ام آمدند .

طاهره و جواد زحمت کشیدند مقوای خام  و پاکت ِ کارت را از چاپخانه ای در تهران خریدند و یک روزه به دستم رساندند و من را شرمنده ی مرام و محبتشان کردند.مژده با اینکه عزیزی در راه سفر داشت ؛ ساعت ها وقت گذاشت و کارت را مطابق سلیقه ی من  طراحی کرد و روز بعد در حالی که بک پرینتر رنگی در آغوش داشت به دیدار من آمد و از صبح تا عصر این پرینترِ ِ زبان بسته کار کرد و حوالی غروب از حال رفت و سیاه و سفید پرینتت میگرفت:) صدیقه و رها و سوگند هم کارتها و گیفت ها را سروسامان دادند و در پایان روز همگی از نواحی دست و پا و گردن و کمر ناقص شده بودند.طفلکی ها از خستگی احساس کوفتگی می کردند و حتا نمی دانستند دقیقا کجای بدنشان بیشتر از دیگر جایشان درد می کند:)

چقدر خوب است آدم پشتش به دوستانش گرم باشد.دوستانی که نه فقط برای خنده و وقت گذرانی ،بلکه در  خوشی ها وگرفتاری ها کنارت باشند.اینکه بدانی هر کدامشان کلی کار دارند ولی باز هم تنهایت نمی گذارند،

اصلا چقدر حال من خوب است که تمام دوستانم خوبند.

عکس بالا تصویر داخل کارت عروسی مان است .روی کارت هم یک عکس دونفره از خودم و آقای همسر چاپ کردیم.

+ نوشته شده در  93/05/25ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

مطمئنن برای اینکه کسی را "دوست خوب" بدانیم آن شخص باید یک سری ویژگی ها و خصوصیت ها داشته باشد.فارغ از تمام این فاکتورها که برای هر شخص متفاوت است(!!!!) ؛ من فکر می کنم یک "دوست خوب" کسی ست که وقتی به خانه ات   می آید بتوانی جلوش سفره یکبار مصرف پهن کنی  و لیوان یکبار مصرف  بگذاری سر سفره :) این یعنی اوج رودربایستی نداشتن و خودمانی بودن :)

باتشکر از "دوستان خوبم" : فریده  و فاطمه دهداران  

 

بعدن نوشت:

خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد : یا کتاب های خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند....(ویکتور هوگو)

این هم  دلیلی دیگر بر خوشبختی ِ بی حد و مرز ِ اینجانب.

+ نوشته شده در  93/05/23ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

زندگی  با "تو" تکراری نمی شود.هر روزش پر است از حرف ها و فکر ها و کارهای جدید.

برخلاف خیلی از زوج ها که برای رهایی از کسالت ِ جمعِ دونفره شان ،بچه دار می شوند؛من فکر می کنم زندگی در کنار "تو" حالا حالاها برایم جذابیت و تازگی دارد.

"تو" آنقدر خوبی که نمی گذاری هیچ چیز برایم تکراری شود حتا همین رفتن هایت به محل کار.دست خودم نیست، به این رفتن های هر روزه ات عادت نمی کنم .هنوز پایت را از در بیرون نگذاشته ای دلم برایت تنگ می شود.

دفتر خاطرات روزانه ام را باز می کنم و می نویسم :

                                    خوشبختی ِ من حد و مرز ندارد.

من و آقای همسر

 عکاس:زهره عابدی                             

+ نوشته شده در  93/05/19ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

دارم روزهای شیرین کودکی را  مرور میکنم.روزهایی که تو بهترین دوست من بودی.هنوز شادی روزی که بابا برایمان یک دوچرخه ی قرمز خرید  را به خاطر دارم . من دوچرخه سواری بلد نبودم  و اصرار میکردم که باید همین حالا به من یاد بدهید.بابا پشت زین دوچرخه را گرفت و من از مغازه تا خانه رکاب زدم .گاهی بابا پشت زین را رها میکرد تا یاد بگیرم تعادلم را حفظ کنم.آن روز تو و بابا تمام مسافت را پشت سر من دویدید .وقتی دویدنت با آن پیکر لاغر و نحیف  را بیاد می آورم از خودم خجالت میکشم.

 

تو نمیتوانی بفهمی چقـــــــــــــــدر لذتبخش است که آدم خواهری مثل تو داشته باشد!مهربان ،صبور،آرام،متین.

 


پ.ن: همبازی  روزهای ِ کودکی ام ،خواهرم، تا چند روز دیگر به لطف خداوند " مادر" می شود  و من برای اولین بار "خاله " می شوم.هر شب برای سلامتی هر دو شان دعا میکنم.خواهر زاده ام را از همین حالا دوست دارم .حس خوبی دارم .من ماههاست دلبسته  و دل نگران کسی هستم  که تا کنون ندیده امش.

پ.ن:برای من بیست و یکم فروردین یک روز خاص است،خیلی خاص، اما مثل یک روز معمولی به شب رسید.

+ نوشته شده در  93/01/21ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 روزم را با صدای تو آغاز میکنم؛

صدای تو دلگرمی من برای زندگی ست.

 این روزها دور از توام....

دلتنگتر از همیشه ...

 

تولدت مبارک مامان!

 

+ نوشته شده در  92/11/08ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

چطور می شود کسی که همیشه عاشق تنهایی بوده ،هر روز این چنین چشم به در بماند تا "تو" به خانه برگردی !

 

 

- چه تنهایند زنانی که وقتی همسرشان  به خانه بر میگردد؛بلافاصله دکمه ی روشن شدن تلوزیون را فشار میدهد!

- چه تنهایند زنانی که همسرشان ترجیح میدهد ساعت ها بیرون از خانه باشد و برای نیامدن به خانه دلیل و بهانه می آورد!

 

+ نوشته شده در  92/07/04ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 


پلی چوبی و پوسیده

بر رودخانه ای طغیانگرم؛

چه بیهوده است

انتظار ِ عبور ِ تو !


                                                     س ا ر ا


- مثل شهری جنگی ام که سالـــها بعد از نبــرد/ بازسازی گشته اما ... باز هم آباد نیست !

بستگی دارد که از " زندان " چه تعریفی کنیم/ هیچکس در هیچ جای این جهان آزاد نیست

(اصغر عظیمی مهر )

 

- گنجشک‌ها/از جیک جیک خسته نمی‌شوند/من/از دوست‌داشتن تو!

(ساره دستاران )

 

+ نوشته شده در  92/06/27ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 


امشب آخرین شبی ست که در منزل پدرم هستم .ساعت حدودن5 صبح است و من بیدارم .تا الان داشتم یک سری وسایل خرده ریز که شاید بعدن لازمم بشود را جمع میکردم.

 در چند روز آینده، من میشوم خانوم ِخانه! در جایی که تا خانه ی پدرم سه ساعت فاصله دارد و تا حافظیه یک دقیقه .

 متاسفانه زمانی دارم ازدواج میکنم که هنوز فکر میکنم بچه هستم  و  نیاز دارم تا چندین سال آینده ، پرکاربرد ترین  واژه ی روزانه ام "مامان "باشد . باورم نمیشود  بزرگ شده ام .اگر بزرگ شده بودم این همه  بی تاب مادرم نبودم .مگر میشود آدمی بزرگ شده باشد  ولی این قدر دلتنگ مادرش بشود؟!!

بارها فکر کرده ام که میتوانم شبیه مادرم یک دوست  و همراه خوب  برای همسرم باشم؟ میتوانم مثل زن های نسل قبل برای شوهرم گذشت کنم  و خودخواه نباشم؟

مادر من با تمام مادرهای دنیا فرق دارد.از همه ی مادرها عاشق تر است .همیشه حسرت میخورم که چرا به مادرم ابراز علاقه نمیکنم و چرا مثل برادر و خواهرانم  روزی صد بار نمی بوسمش و نمیگویم دوستت دارم؟!!لعنت به من که اینقدر مغرورم.لعنت به من !

دلم برای خانه ی پدری بسیار تنگ می شود .برای پدرم خیلی خیلی دلتنگ میشوم .هیچ ترسی ندارم که بگویم الان که دارم اینها را تایپ میکنم  دارم گلوله گلوله اشک میریزم.حالا که پدرم  پنجاه و هفت ساله است و رو به پیری،  دوست دارم کنارش باشم .ظهر ها برایش چای دم کنم  و ساعت 2 عصر تلوزیون را روشن کنم تا اخبار تماشا کند .دوست دارم شبهای تابستان رختخوابش را پهن کنم روی تخت توی حیاط ، یک پارچ آب و رادیو را بگذارم کنار تختش .لعنت به من که هیچوقت این کارها را برایش نکرده ام .لعنت به من.

راستش را بخواهید الان خیلی غمگینم و  حوصله ی نوشتن ِ بیشتر از این را هم ندارم .ترجیح میدهم بروم دراز بکشم و خاطرات خوب را مرور کنم .اگر اشک امانم بدهد.

+ نوشته شده در  92/06/12ساعت 5:11 قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

فرقی ندارد

چه ساعت از شبانه روز باشد؛

صدایت را که می شنوم

خورشید در دلم طلوع میکند .

 

                                                       س ا را مهر۸۹ 


-بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست(فاضل نظری)

+ نوشته شده در  90/01/17ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

   

در تنهایی ِ خانه راه می روم 

و  آواز می خوانم؛

برای دیوارها

قاب ها

میز غذاخوری                                       

چاقوها

و فرش های ماشینی

که هیچ نغمه ای برایشان آشنا نیست .

                                                       س ا را ۱۲ آذر۸۹

-چه رازی ست /که هر گاه برای مادرم دلتنگ می شوم /میفهمم که غمگینم !!؟(فائزه شاکری)

-نمی دانم هر سال که می گذرد /یک سال به عمرم اضافه میشود یا کم ؟!!

-چه سعادتی است/وقتی که برف می‌بارد/دانستن اینکه/تن پرنده‌ها گرم است.(بیژن جلالی)........راضیه !  این شعر را بخاطر داری؟پنج سال پیش حوالی همین روزها روی نیمکت چوبی حیاط دانشگاه برایم خواندی...

 

+ نوشته شده در  89/09/17ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

نقشه را تا می زنم

و جهان را

توی جیبم می گذارم .

...

..

.

"تو" فقط چند سانتی متر

از من دوری!                               

                                          س ا ر ا 13مهر 89

 

- دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / "تو" چنان در دل من رفته که جان در بدنی !

- هناس یعنی : نفس

 

+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

خون؟

نه!

در رگهام دریاست ؛

من سالهاست

صدای ِ ناخدایی خسته را می شنوم

که کمک می خواهد.

نا خدای ِ خسته !

آرام بگیر!

این دود نشان ناجی نیست،

سیگاریست

که دارد

تمام میشود.

                                       س ا را .فروردین87

+ نوشته شده در  89/07/14ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

وطن

 سرزمینی با مرزهای سیاسی نیست

 وطن،

 آغوش زنی ست

 که از چارطرف محاصره ت کرده  

و دلتنگی

 سربازیست

 که از پادگان فرار می کند !

                                                       س ا ر ا ۸۷

 

 

- پس از هر نماز پنج گانه ای / خدایم را عوض میکنم /ولی تو پای ثابت همه ی دعاهایم هستی......(مصطفا غضنفری )

-چگونه پیدایت کنم؟/وقتی بیاد نمی آورم چگونه گمت کرده ام ....(گروس عبدالملکیان )

-شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان / تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت ...(سعدی)

 

+ نوشته شده در  89/06/29ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

کارگر امروزی کار می کند،هر روز در زندگی خود کار معینی انجام میدهد،

این سرنوشت کمتر از پوچ نیست اما غم آور هم نیست،مگر در مواقع نادری

که از آن آگاه میشود ...

 

 

+ نوشته شده در  89/04/30ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

جهان

 شباهت عجیبی به اتاقم دارد؛

 آشفته ،

 بی پنجره.

 چمدانت را ببند!

 ما مجبوریم 

به گوشه ی دیگر ِ اتاق

 مهاجرت کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

 

(۱)

از سياه كه متنفريم...                 

مداد زرد هم سياه مي كشد

و تو انگار توی نقاشی ات

يك خورشيد داری كه آفتاب

پوستش را سياه كرده...

 

 

 (۲)

 زلزله تنها مهمانی ست

 كه وقتي مي آيد

 مادرم روسري نمي پوشد.

 

 

                                      س ا ر ا ۸۲

 

 

+ نوشته شده در  89/02/16ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

من و صندلی کناری ام

هر دو راهی یک شهریم .

او غمگین است ،

من شادمان.

 

 

                               س ا ر ا

 

 

+ نوشته شده در  89/02/09ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

(۱)

 

این موسیقی اسپانیایی

که فرودگاه را به گریه انداخته،

مرا به یاد تو می اندازد...

عزیزم!

هیچ پروازی

بخاطر دلتنگی مسافرش

لغو نمیشود.

 

 

(۲)

 

لم داده ام روی کاناپه

 بی اعتنا به خلاصه ی اخبار ایران وجهان،

 به تو فکر می کنم ...

 

                                         س ا ر ا ۸۲ 

 

+ نوشته شده در  89/02/08ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

در آشفتگی ِ جهان

 

تنها اتفاقی که همیشه سر ِ موقع می افتد

 

قرصهای مادربزرگ است!

 

                                              

                                                س ا ر  ا 

 

 

+ نوشته شده در  89/01/26ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

 

چقدر

تنها بودم  در این اتاق

اگر

صدای جیر جیرکها نبود.

 

                                  

                                                    س ا ر ا ۲۰ دی ۸۵

                                                          

 

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

شیراز

قشنگ تر  میشود 

وقتی  "تو "

حافظ   می خوانی!

 

 

                                                        س ا ر ا

 

+ نوشته شده در  88/12/24ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

جنوب ایران

دُرُست روی خط زلزله

زندگی میکنم

و هر بار با تو حرف می زنم 

صدایم می لرزد

...

..

.

در من زنی ست

که دائم

نماز آیات میخوانَد.

 

                                              س ا ر ا

 

 


+ نوشته شده در  88/12/06ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

  

من انسان خوشبختی ام

 می توانم چلّه ی زمستان

 شعری بگویم

 که تازه از خرما پزان ِ تن ِ تو برگشته

 

                                                                     س ا ر ا

+ نوشته شده در  88/10/25ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

 

       ما به ایستگاهها رفتیم

        تا دور شدن را

        از قطارها یاد بگیریم.

 

 

*از رسول یونان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام