یک بهار،

یک تابستان،

یک پاییز و یک زمستان را دیدی !

از این پس همه چیز جهان تکراری ست جز مهربانی.

یزدانمهر

 

یزدانمهر

 

یزدان مهر عزیزم!

تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۲۸ساعت ۱۱:۱۱ قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 


هیچ زنی را نباید کم دوست داشت ؛
زن را یا باید دیوانه وار دوست داشت
یا اصلا دوست نداشت.
کم دوست داشته شدن برای زن‌ها مرگبار است !


"حسنا میرصنم"

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۱/۲۳ساعت ۰:۲۲ قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

داشتم خانه را مرتب می کردم

که حس کردم

باید همه چیز را در این جهان رها کنم

و به تو بگویم

که دوستت دارم.

 

 دوست داشتم شاعر  این شعر من باشم .چه آرامش و سکوت عمیقی دارد ؛ چقـــــــدر عشق و دوست داشتن موج می زند در آن.خوش به حال رویا شاه حسین زاده که با کلماتی ساده ،چنین شعری می آفریند.

این شعر به دل کسانی میچسبد که مثل من بارها و بارها این لحظه را تجربه کرده باشند .لحظه ای که داری آشپزی میکنی و یادت می آید  یکی هست که لبخندش را با دنیا عوض نمیکنی!داری خانه را گردگیری میکنی وسیله ای تو را می برد به خاطره ی روز خوبی که آن شیء را هدیه گرفته ای ،همان لحظه دلت برایش تنگ می شود.

میدانی ! برای من مهم نیست قیمت ماشینمان چند میلیون است ؟!!مهم این است که با هر ماشینی که داریم به جاهای خوب برویم .مثل همین چند روز پیش که سری زدیم به بازار وکیل  و از دیدن حجره ها و معماری ِ بی نظیر آنجا لذت بردم و "تو " با حوصله تک تک حجره های دوست داشتنی را با من همراه بودی.

این روزها دفتر خاطراتم پر است از اتفاق های خوب .خدا را  شکر میکنم که خانواده ای دارم که نمیگذارند آّب توی دلم تکان بخورد  و همسری دارم که تمام  تلاشش را برای زندگی مان میکند.به "او" تکیه کرده ام و خیالم راحت است که تکیه گاهم محکم است...

                                        "تولدت مبارک همسر هنرمندم"

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۱۸ساعت ۱۷:۱۶ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

زندگیم شبیه یه  حوض با کاشی های فیروزه ای رنگه .یه حوض ِ پر از آب زلال با دوتا ماهی قرمز.انعکاس نور خورشید روی کاشی ها و آرامشی که اون دو تا ماهی دارن یعنی خود ِ خود ِ زندگی.

طرحی از نیلوفر اسکندریان


 

* جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار...(فاضل نظری )

*تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است/اصلا تمام قرص ها جز تو ضرر دارند....(امیدصباغ نو)

* سکوت می کنم و عشق، در دلم جاری است.....(سهیل محمودی)

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۱۶ساعت ۲۲:۵۳ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

کم آورده ام و فقط دیدارت می تواند حالم را خوب کند ....امروز آسمان شیراز ابری بود و دلتنگی بیشتر از همیشه هجوم آورده بود .چند بار خواستم شماره ات را بگیرم ؛تا شاید با صدایت آرام شوم  ولی ترسیدم بغضم بشکند و  غصه دارت کنم .

وقتهایی که کم می آورم دوست ندارم بروم محل کارم ....دوست ندارم با آدمها سروکله بزنم . دست خودم نیست کز میکنم گوشه ای و به عکست که لبخند میزنی نگاه میکنم .لبخند میزنی اما خستگی را میشود در نگاهت دید...


 

پ ن : چقدر خوب است که فردا به دیدنت می آیم مامان! فقط دیدارت میتواند حالم را خوب کند.

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۰۳ساعت ۲۲:۴ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

من را
شمعدانی ای بدان
در گلدانی کوچک
که بیشتر از آب و آفتاب
به "تو" نیاز دارد !

 

                                                 «عباس حسین نژاد»

 


 

پ ن :

با خواندن بعضی غزل ها تازه می فهمی/ هر شاعری در سینه اش پیغمبری دارد

حرفِ دلت رابا غزل حالی کنی سخت است /شاعرکه باشی عشق زجرِ دیگری دارد

"بهمن صباغ زاده"

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۹/۰۱ساعت ۲۳:۶ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

 

فقط عشق می تواند حال مرا اینگونه خوب کند.

چقــــــــــــــــدر خوب است که "تو" کنارم هستی !

من فکر میکنم پاییز ِ امسال ،بهترین پاییزی ست که تاکنون داشته ام.

پاییز فصل ماست.فصل قدم زدن های از خانه تا حافظیه .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۱۹ساعت ۲۲:۱۲ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

امروز صبح که  داشتم میرفتم محل کارم ، کنار خیابون یه آقایی رو دیدم که به نظرم آشنا بود....یکی دو ثانیه طول کشید تا یادم بیاد  کی و کجا دیده امش!!!

باورم نمیشه در طول 5 سال یه آدم اینقـــــــــــدر تغییر کنه!!!تمام موهاش سفید شده بود!یعنی در این 5 سال من هم به همین اندازه تغییر کرده ام ؟به حدی که برای شناختنم باید چند ثانیه فکر کرد؟ 

....

..

.

تاکسی به سرعت از خیابون گذشت ؛  به همون سرعتی که زندگی داره میگذره .

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۰۵ساعت ۱۴:۱۸ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

اگر می شد صدا را دید
چه گل‌هایی، چه گل‌هایی ..
که از باغ صدای تو
به هر آواز می‌شد چید.
اگر می‌شد صدا را دید ...

 
                                                               محمدرضا شفیعی کدکنی

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۷/۰۴ساعت ۱۵:۳۳ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

به زن جوانی فکر می کنم که امروز عصر همسرش را به آغوش خاک سپرد....به روزهای غمگینی که در انتظار اوست....به صفحه ی آخر شناسنامه ی مردی فکر می کنم که هیچگاه ندیده بودمش ... او به همسرش قول داده بود 121سال کنارش بماند....به خانه ای فکر می کنم که دیگر صدای خنده  در آن شنیده نمی شود...غمگینم و به  گردش روزگار معترضم ...هر چند هیچ اعتراضی وارد نیست  و ما به ندانستن حُکم ها و حکمت ها محکومیم!

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۶/۲۵ساعت ۲۳:۱۵ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 روزم را با صدای تو آغاز میکنم؛

صدای تو دلگرمی من برای زندگی ست.

 این روزها دور از توام....

دلتنگتر از همیشه ...

 

تولدت مبارک مامان!

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۰۸ساعت ۱۲:۵۲ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام  | 

 

 

چطور می شود کسی که همیشه عاشق تنهایی بوده ،هر روز این چنین چشم به در بماند تا "تو" به خانه برگردی !

 

 

- چه تنهایند زنانی که وقتی همسرشان  به خانه بر میگردد؛بلافاصله دکمه ی روشن شدن تلوزیون را فشار میدهد!

- چه تنهایند زنانی که همسرشان ترجیح میدهد ساعت ها بیرون از خانه باشد و برای نیامدن به خانه دلیل و بهانه می آورد!

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۷/۰۴ساعت ۱۸:۲۳ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 


پلی چوبی و پوسیده

بر رودخانه ای طغیانگرم؛

چه بیهوده است

انتظار ِ عبور ِ تو !


                                                     س ا ر ا


- مثل شهری جنگی ام که سالـــها بعد از نبــرد/ بازسازی گشته اما ... باز هم آباد نیست !

بستگی دارد که از " زندان " چه تعریفی کنیم/ هیچکس در هیچ جای این جهان آزاد نیست

(اصغر عظیمی مهر )

 

- گنجشک‌ها/از جیک جیک خسته نمی‌شوند/من/از دوست‌داشتن تو!

(ساره دستاران )

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۶/۲۷ساعت ۱۴:۴۶ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 


امشب آخرین شبی ست که در منزل پدرم هستم .ساعت حدودن5 صبح است و من بیدارم .تا الان داشتم یک سری وسایل خرده ریز که شاید بعدن لازمم بشود را جمع میکردم.

 در چند روز آینده، من میشوم خانوم ِخانه! در جایی که تا خانه ی پدرم سه ساعت فاصله دارد و تا حافظیه یک دقیقه .

 متاسفانه زمانی دارم ازدواج میکنم که هنوز فکر میکنم بچه هستم  و  نیاز دارم تا چندین سال آینده ، پرکاربرد ترین  واژه ی روزانه ام "مامان "باشد . باورم نمیشود  بزرگ شده ام .اگر بزرگ شده بودم این همه  بی تاب مادرم نبودم .مگر میشود آدمی بزرگ شده باشد  ولی این قدر دلتنگ مادرش بشود؟!!

بارها فکر کرده ام که میتوانم شبیه مادرم یک دوست  و همراه خوب  برای همسرم باشم؟ میتوانم مثل زن های نسل قبل برای شوهرم گذشت کنم  و خودخواه نباشم؟

مادر من با تمام مادرهای دنیا فرق دارد.از همه ی مادرها عاشق تر است .همیشه حسرت میخورم که چرا به مادرم ابراز علاقه نمیکنم و چرا مثل برادر و خواهرانم  روزی صد بار نمی بوسمش و نمیگویم دوستت دارم؟!!لعنت به من که اینقدر مغرورم.لعنت به من !

دلم برای خانه ی پدری بسیار تنگ می شود .برای پدرم خیلی خیلی دلتنگ میشوم .هیچ ترسی ندارم که بگویم الان که دارم اینها را تایپ میکنم  دارم گلوله گلوله اشک میریزم.حالا که پدرم  پنجاه و هفت ساله است و رو به پیری،  دوست دارم کنارش باشم .ظهر ها برایش چای دم کنم  و ساعت 2 عصر تلوزیون را روشن کنم تا اخبار تماشا کند .دوست دارم شبهای تابستان رختخوابش را پهن کنم روی تخت توی حیاط ، یک پارچ آب و رادیو را بگذارم کنار تختش .لعنت به من که هیچوقت این کارها را برایش نکرده ام .لعنت به من.

راستش را بخواهید الان خیلی غمگینم و  حوصله ی نوشتن ِ بیشتر از این را هم ندارم .ترجیح میدهم بروم دراز بکشم و خاطرات خوب را مرور کنم .اگر اشک امانم بدهد.

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۶/۱۲ساعت ۵:۱۱ قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

فرقی ندارد

چه ساعت از شبانه روز باشد؛

صدایت را که می شنوم

خورشید در دلم طلوع میکند .

 

                                                       س ا را مهر۸۹ 


-بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست(فاضل نظری)

+ نوشته شده در  ۹۰/۰۱/۱۷ساعت ۰:۲ قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

   

در تنهایی ِ خانه راه می روم 

و  آواز می خوانم؛

برای دیوارها

قاب ها

میز غذاخوری                                       

چاقوها

و فرش های ماشینی

که هیچ نغمه ای برایشان آشنا نیست .

                                                       س ا را ۱۲ آذر۸۹

-چه رازی ست /که هر گاه برای مادرم دلتنگ می شوم /میفهمم که غمگینم !!؟(فائزه شاکری)

-نمی دانم هر سال که می گذرد /یک سال به عمرم اضافه میشود یا کم ؟!!

-چه سعادتی است/وقتی که برف می‌بارد/دانستن اینکه/تن پرنده‌ها گرم است.(بیژن جلالی)........راضیه !  این شعر را بخاطر داری؟پنج سال پیش حوالی همین روزها روی نیمکت چوبی حیاط دانشگاه برایم خواندی...

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۹/۱۷ساعت ۱۷:۱۰ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

نقشه را تا می زنم

و جهان را

توی جیبم می گذارم .

...

..

.

"تو" فقط چند سانتی متر

از من دوری!                               

                                          س ا ر ا 13مهر 89

 

- دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / "تو" چنان در دل من رفته که جان در بدنی !

- هناس یعنی : نفس

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۷/۲۲ساعت ۱۷:۴۴ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

خون؟

نه!

در رگهام دریاست ؛

من سالهاست

صدای ِ ناخدایی خسته را می شنوم

که کمک می خواهد.

نا خدای ِ خسته !

آرام بگیر!

این دود نشان ناجی نیست،

سیگاریست

که دارد

تمام میشود.

                                       س ا را .فروردین87

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۷/۱۴ساعت ۱۳:۳۷ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

وطن

 سرزمینی با مرزهای سیاسی نیست

 وطن،

 آغوش زنی ست

 که از چارطرف محاصره ت کرده  

و دلتنگی

 سربازیست

 که از پادگان فرار می کند !

                                                       س ا ر ا ۸۷

 

 

- پس از هر نماز پنج گانه ای / خدایم را عوض میکنم /ولی تو پای ثابت همه ی دعاهایم هستی......(مصطفا غضنفری )

-چگونه پیدایت کنم؟/وقتی بیاد نمی آورم چگونه گمت کرده ام ....(گروس عبدالملکیان )

-شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان / تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت ...(سعدی)

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۶/۲۹ساعت ۱۲:۵۰ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

کارگر امروزی کار می کند،هر روز در زندگی خود کار معینی انجام میدهد،

این سرنوشت کمتر از پوچ نیست اما غم آور هم نیست،مگر در مواقع نادری

که از آن آگاه میشود ...

 

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۴/۳۰ساعت ۱۰:۱۶ قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

جهان

 شباهت عجیبی به اتاقم دارد؛

 آشفته ،

 بی پنجره.

 چمدانت را ببند!

 ما مجبوریم 

به گوشه ی دیگر ِ اتاق

 مهاجرت کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۳/۱۷ساعت ۲۳:۳۲ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

 

(۱)

از سياه كه متنفريم...                 

مداد زرد هم سياه مي كشد

و تو انگار توی نقاشی ات

يك خورشيد داری كه آفتاب

پوستش را سياه كرده...

 

 

 (۲)

 زلزله تنها مهمانی ست

 كه وقتي مي آيد

 مادرم روسري نمي پوشد.

 

 

                                      س ا ر ا ۸۲

 

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۲/۱۶ساعت ۲۳:۲۲ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

من و صندلی کناری ام

هر دو راهی یک شهریم .

او غمگین است ،

من شادمان.

 

 

                               س ا ر ا

 

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۲/۰۹ساعت ۱۱:۱۷ قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

(۱)

 

این موسیقی اسپانیایی

که فرودگاه را به گریه انداخته،

مرا به یاد تو می اندازد...

عزیزم!

هیچ پروازی

بخاطر دلتنگی مسافرش

لغو نمیشود.

 

 

(۲)

 

لم داده ام روی کاناپه

 بی اعتنا به خلاصه ی اخبار ایران وجهان،

 به تو فکر می کنم ...

 

                                         س ا ر ا ۸۲ 

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۲/۰۸ساعت ۱۳:۱۷ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

در آشفتگی ِ جهان

 

تنها اتفاقی که همیشه سر ِ موقع می افتد

 

قرصهای مادربزرگ است!

 

                                              

                                                س ا ر  ا 

 

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۱/۲۶ساعت ۲۳:۴۵ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

 

چقدر

تنها بودم  در این اتاق

اگر

صدای جیر جیرکها نبود.

 

                                  

                                                    س ا ر ا ۲۰ دی ۸۵

                                                          

 

+ نوشته شده در  ۸۹/۰۱/۲۴ساعت ۲۰:۲۲ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

شیراز

قشنگ تر  میشود 

وقتی  "تو "

حافظ   می خوانی!

 

 

                                                        س ا ر ا

 

+ نوشته شده در  ۸۸/۱۲/۲۴ساعت ۱۸:۹ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

جنوب ایران

دُرُست روی خط زلزله

زندگی میکنم

و هر بار با تو حرف می زنم 

صدایم می لرزد

...

..

.

در من زنی ست

که دائم

نماز آیات میخوانَد.

 

                                              س ا ر ا

 

 


+ نوشته شده در  ۸۸/۱۲/۰۶ساعت ۱۹:۵۶ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

  

من انسان خوشبختی ام

 می توانم چلّه ی زمستان

 شعری بگویم

 که تازه از خرما پزان ِ تن ِ تو برگشته

 

                                                                     س ا ر ا

+ نوشته شده در  ۸۸/۱۰/۲۵ساعت ۰:۲۷ قبل از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام 

 

 

 

       ما به ایستگاهها رفتیم

        تا دور شدن را

        از قطارها یاد بگیریم.

 

 

*از رسول یونان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ۸۸/۰۱/۲۹ساعت ۲۰:۵۱ بعد از ظهر  توسط س ا ر ا خوشکام