نمیدانم چه شد که پای ماه به ماجرای ِ ما کشیده شد؟!!
ما عاشق ِ هم شدیم
و ملاصدرا در گوشه ای از خیابانش نشست و ُ
به عشق فکر کرد.
18آذر را دوست دارم چون "تو" در آن زاده شده ای .20آذر را همیشه دوست داشته ام چون روز ِ تولدم است .اما در بین ِ این دو روز ،یک روز ِ مقدس جاری ست ...19آذر ...روزی که نام ِ ستودنی ات در صفحه ی دوم شناسنامه ام ثبت شد .
فرقی ندارد
چه ساعت از شبانه روز باشد؛
صدایت را که می شنوم
خورشید در دلم طلوع میکند .
س ا را مهر۸۹
-هر نُتی که از عشق سخن بگوید/زیباست./حالا/سمفونی پنجم بتهوون باشد/یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست.(گروس عبدالملکیان)
-بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست(فاضل نظری)
در تنهایی ِ خانه راه می روم
و آواز می خوانم؛
برای دیوارها
قاب ها
میز غذاخوری
چاقوها
و فرش های ماشینی
که هیچ نغمه ای برایشان آشنا نیست .
س ا را ۱۲ آذر۸۹
-چه رازی ست /که هر گاه برای مادرم دلتنگ می شوم /میفهمم که غمگینم !!؟(فائزه شاکری)
-نمی دانم هر سال که می گذرد /یک سال به عمرم اضافه میشود یا کم ؟!!
-چه سعادتی است/وقتی که برف میبارد/دانستن اینکه/تن پرندهها گرم است.(بیژن جلالی)........راضیه ! این شعر را بخاطر داری؟پنج سال پیش حوالی همین روزها روی نیمکت چوبی حیاط دانشگاه برایم خواندی...
نقشه را تا می زنم
و جهان را
توی جیبم می گذارم .
...
..
.
"تو" فقط چند سانتی متر
از من دوری!
س ا ر ا 13مهر 89
- دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / "تو" چنان در دل من رفته که جان در بدنی !
- هناس یعنی : نفس
خون؟
نه!
در رگهام دریاست ؛
من سالهاست
صدای ِ ناخدایی خسته را می شنوم
که کمک می خواهد.
نا خدای ِ خسته !
آرام بگیر!
این دود نشان ناجی نیست،
سیگاریست
که دارد
تمام میشود.
س ا را .فروردین87
وطن
سرزمینی با مرزهای سیاسی نیست
وطن،
آغوش زنی ست
که از چارطرف محاصره ت کرده
و دلتنگی
سربازیست
که از پادگان فرار می کند !
س ا ر ا ۸۷
- پس از هر نماز پنج گانه ای / خدایم را عوض میکنم /ولی تو پای ثابت همه ی دعاهایم هستی......(مصطفا غضنفری )
-چگونه پیدایت کنم؟/وقتی بیاد نمی آورم چگونه گمت کرده ام ....(گروس عبدالملکیان )
-شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان / تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت ...(سعدی)
کارگر امروزی کار می کند،هر روز در زندگی خود کار معینی انجام میدهد،
این سرنوشت کمتر از پوچ نیست اما غم آور هم نیست،مگر در مواقع نادری
که از آن آگاه میشود ...
جهان
شباهت عجیبی به اتاقم دارد؛
آشفته ،
بی پنجره.
چمدانت را ببند!
ما مجبوریم
به گوشه ی دیگر ِ اتاق
مهاجرت کنیم.
(۱)
از سياه كه متنفريم...
مداد زرد هم سياه مي كشد
و تو انگار توی نقاشی ات
يك خورشيد داری كه آفتاب
پوستش را سياه كرده...
(۲)
زلزله تنها مهمانی ست
كه وقتي مي آيد
مادرم روسري نمي پوشد.
س ا ر ا ۸۲
من و صندلی کناری ام
هر دو راهی یک شهریم .
او غمگین است ،
من شادمان.
س ا ر ا
(۱)
این موسیقی اسپانیایی
که فرودگاه را به گریه انداخته،
مرا به یاد تو می اندازد...
عزیزم!
هیچ پروازی
بخاطر دلتنگی مسافرش
لغو نمیشود.
(۲)
لم داده ام روی کاناپه
بی اعتنا به خلاصه ی اخبار ایران وجهان،
به تو فکر می کنم ...
س ا ر ا ۸۲
در آشفتگی ِ جهان
تنها اتفاقی که همیشه سر ِ موقع می افتد
قرصهای مادربزرگ است!
س ا ر ا
چقدر
تنها بودم در این اتاق
اگر
صدای جیر جیرکها نبود.
س ا ر ا ۲۰ دی ۸۵
شیراز
قشنگ تر میشود
وقتی "تو "
حافظ می خوانی!
س ا ر ا
جنوب ایران
دُرُست روی خط زلزله
زندگی میکنم
و هر بار با تو حرف می زنم
صدایم می لرزد
...
..
.
در من زنی ست
که دائم
نماز آیات میخوانَد.
س ا ر ا
من انسان خوشبختی ام
می توانم چلّه ی زمستان
شعری بگویم
که تازه از خرما پزان ِ تن ِ تو برگشته
س ا ر ا
ما به ایستگاهها رفتیم
تا دور شدن را
از قطارها یاد بگیریم.
*از رسول یونان